تبليغاتX
تبر و باغ گل سر خ

سه شنبه پانزدهم اسفند 1385

دواز دهمین سالگشت جاودانگی بابه مزاری " شهید " ویارانش گرامی باد !

نوشته شده توسط عبد ا لله اکبری در 0:22 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم اسفند 1385

 

سید ابوالحسن عمرانی ( شاعر ایرانی )

 

 

یاد مزاری

 

عاشق دلخسته را جذبه ي جانان رسيد

دوست صدا زد بيا، چون گه پيمان رسيد

 

 

باد صبا مي وزد سوي گلستان و باغ

پيك صبا صبحدم سوي سليمان رسيد

 

 

دوش به لوح دلم نقش گلي شد پديد

ليك ندانم چرا زار و پريشان رسيد

 

 

از پس يك روزگار، سرو قدي داشتيم

باد خزانش وزيد، واله و حيران رسيد

 

 

لاله رخ گل عذار، از كف ما رفت آه!

از بر ما پر كشيد، بر سوي مستان رسيد

 

 

عشق چو آمد پديد، عقل كجا ماندني است

ساغر مي برگرفت، مست و خرامان رسيد

 

 

لاله صفت سرخ روي، رو سوي معشوق كرد

در غم او سوختيم، ناله به كيوان رسيد

 

 

ياسمن نيك روي، در چمن و باغ ديد

قمري خوش نغمه را، مست و غزلخوان رسيد

 

 

موسم اندوه شد، شادي ما شد تمام

رهبر ما شد شهيد، موسم افغان رسيد

 

 

زنده دل بي قرار، گاه وصالش گذشت

از تن خاكي رهيد، در بر يزدان رسيد

 

 

آه و فغان بركشيد از غم دل، دوستان

يوسف ما از جفا، در كف گرگان رسيد

 

 

رخ مكش از ياوران، بلبل اين بوستان!

بي تو خزان زد به باغ، فصل زمستان رسيد

 

 

ياد مزاري به دهر، زنده و جاويد باد!

از غم او اشكبار، ديده ي عمران رسيد

  

زهرا حسین زاده

  

  برای زینب :       یادگار کوچک شهید مزاری

 

 بوی گلاب

 

با گل اشگهای خود بوی گلاب می دهی

باغچه وبهار را   هدیه ء ناب می دهی

با دل پر امید و   با مشت  بلند خویشتن

دشمن کینه توز را خوب جواب می دهی

 

2

جاودانه برای همسر شهید مزاری

پروانه صفت تا به سحر سوخته ای

از عشق و وفا بال و پر افروخته ای

بر قامت آن پیر همیشه   سر سبز

گلجامهء جاودانه ای    دوخته ا ی


 

بی قراری ها

  سلطان حسین (برجگی)

من و یک عمر درد بی قراری

زداغ لاله ها در آه و     زاری

هزاره ! خاک عالم را به سر کن

ز داغ هجرت    « بابه مزاری»

 

2

مزاری میر و سالار «هزاره»

دوای درد و غمخوار «هزاره»

ز عرش آسمان ها ، کن ! نگاهی

ببین سرهای بر دار «هزاره»


 

دل شکسته

  حسین داد شریفی

سفر کردی چسان زخمی و خسته

سوی دلدار دلها ، دل   شکسته

تماشا کردی اش با   چشم خفته

در آغوشش گرفتی  دست بسته

 

مثل کوه های بامیان

      جواد عالمی

اگر چه زخم تنهای  جهانی

همیشه در دل ما   جاودانی

شکوه یاد تو بر شانه ماست

که مثل  کوه های   بامیانی


 

هجرت خورشید

   ضامن علی مرادی

از سپهر کشورم خورشید  رفت

وای بر من آن گل   امید     رفت

دست دشمن همچو مار از آستین

رهبرم را از میان   بلعید    رفت

نوشته شده توسط عبد ا لله اکبری در 22:12 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم اسفند 1385

 

محمود رجایی (12ساله اول راهنمایی)

مثل یک آیینه بود

ساده و بی کینه بود

در نگاهش راز بود

عاشق پرواز بود

زندگی را دوست داشت

سادگی را می نگاشت

مهربان و ساده بود

ساده و افتاده بود

مثل خنجر تیز بود

دشت حاصلخیز بود

نسبتی با حور داشت

چون ستاره نور داشت

مزرعه زرد

سلمانعلی زکی

چندین بهار مزرعه مان زرد مانده است

بر گونه ها یبرگ غم و درد مانده است

ما مانده ایم"مانده" مانده در این جویبار سرد

از سرو های سبز فقط گرد مانده است

"ما" ، "من" و "تو" شده به مقراضهای "من"

"ما" مرده اش چو کولی مرده مانده است

خون کدام مرده به رگهای سبزمان

انداخته است چنگ که جان ، سرد مانده است

این باغ پر شکوفه تر از پار می شود

آیا کلنگ و بیلی از آن مرد مانده است؟

این دانه های ریخته آری گندم است

کرت و قنات را که بناکرد؟ مانده است؟

چنار

چنار سبز پوش بیشه ی من

مسیح باور و اندیشه ی من

غروب آرزو پیچیده در من

فسرده برگ و بارو ریشه ی من

 

دنیا دوباره نوشود

پیچیده دست های تو در راستای خاک

تا حل شود جهان و غمش لابلای تاک

پیچیده دست های تو تا خاطرات تلخ

از یاد سنگ و چوب شود تا همیشه پاک

مردم به سمت تازه شدن منصرف شوند

این روزگار سم زده دیگر شود هلاک

دنیا دوباره نوشود و نو شود زمین

چون روزهای اول خود آک آک آک

یک آسمان تازه فراگیر مان کند

یک آسمان ماه به دست و ستاره ناک

یک نسخه آسمان که در آن یک ستاره حرف

حتی کسی نگیردش از جنس ابر، لاک

پیچیده دستهایت و می پیچد ابر و باد

گرد تو مثل عقربه ها گرم تیک تاک

پیچیده دستهایت و می پیچد ابر و باد

یعنی، دارند از تو تقاضای اشتراک

می پیچد ابر و باد به دورت که تا یکی

شاید شبیه روشنی ات شد شبیه خاک

ناجو

در آن عطشزار غیر ناجو که می توانست قد فرازد؟

حسین بود آن که سرکشی کرد و خیمه در دشت بلا زد

گذشتن از سخت سیری از هرکه راحت اندیش، بر نیاید

کسی به جز سیل که می تواند سینه بر سنگ و صخره یازد؟

کرخت فطرت ندارد، انگیزه گرایش به درد مردم

که سنگ حتی از آتش در درون خود هم نمی گدازد

جوانه تیغ بر فشاندن نیاید از دست بید هرگز

غرور عباس باید آن را که پرچم شعله بر فرازد

به موج آتش زدن برون است از کف عافیت مشیت

که میتوانست غیر حیدر که باره بر عبدود بتازد؟

کسی در آن مرگریزیک جرات آفتابی نکرد خود را

حسین بود آنکه سرکشی کرد و خیمه در دشت کربلا زد

آیینه به دستان

حسین مجاهد

آیینه بدستان تبرخورده کجایند؟

صد سنگ جفا ز دستان خطر خورده کجایند؟

آن سبز صنوبر گل صدبرگ تبسم!

در آتش نمرود که در خورده کجایند؟

مرغانی که هر روز ز دریاچه سرودند

یک تیر که امروز به پر خورده کجایند؟

صد حمزه به میدان غرور و سر سودا

از دست که زوبین به جگر خورده کجایند؟

دشت گل سرخ

محمد تقی اکبری

نه کابلی و نه قندهاری هستی

آموی ز کف رفته و جاری هستی

یکپارچه آتش شده دشت گل سرخ

پر پر شو دلا! تو هم مزاری هستی

 

نوشته شده توسط عبد ا لله اکبری در 17:14 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام بهمن 1385

محمد بشیر رحیمی

          

                 شهيد مردم بي‌خانمان

 

ورقها خورد دنيا و دو چشمت همچنان زنده‌است

برغم آب و باد و خاك و آتش، آسمان زنده‌است

 

كسي در خاطر آيينه‌ي تاريخ، روشن نيست

فقط تصوير خونين تو در ذهن زمان زنده‌است

 

به دوش بادها گم مي‌شود هر لحظه فانوسي

و تنها چلچراغ چشم تو در اين ميان زنده‌است

 

تو و تحليل رفتن در مه و شب؟ نيست امكانش

نفسهاي تو تا صبح قيامت بي‌گمان زنده‌است

 

شعاع هيچ موجي را توان بر تو بودن نيست

صدايت در ميان بوق و كرناي زمان زنده‌است

 

شهادت بارهايت زنده‌تر گرداند و مي‌بينند

كه بعد از مرگ بودا، سنگ و چوب باميان زنده‌است

 

شهيد مردمي بي‌خانمان گشتي و بعد از آن

چراغي در تمام خانه‌هاي شهرمان زنده‌است

نوشته شده توسط عبد ا لله اکبری در 18:31 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم فروردین 1385

یازدهمین سالگشت جاودانگی با به تسلیت باد !

شاعر : سراج الدین صداقت
                 
   آخرین مرد
آخرين دردي كش ميخانه را هم درد كُشت
آخرين بود، آخرين را آخرين نا مرد كُشت

آخريني تا طلوع مرد و زنجيري دگر ‏
حنجر هيهات من الذله شيري دگر ‏

بشنويد، اي دوستان از درد مي گويم سخن
از شب سرد، آن شب نا مرد مي گويم سخن‏

زان شبي كه در دل خود قصه اي جانكاه داشت
جوي خون و بوي زرد سكه ها همراه داشت‏

آن شبي كه خون باباي يتيمان ريختند
آن گل سرخي كه با خون پدر آميختند

از كجا آغاز بايد قصة خورشيد را ‏
ما جراي سوزناك آخرين اميد را

اينطرف خيل غريبان گره در كار، بود
آن طرف خيل بخيلان غريب آزاد بود

ماند اين سو هركسي كه با دل خود كار داشت
رفت آنسو، هر كسي كه گردن و افسار داشت

آنطرف يوغ است و گردنهاي خدمتكار ها
بوي نان خدمت است و سفرة افسار ها‏

هر چه گردن هست اينجا گردن سردار هاست
زير تيغ و بر سر ني يا به روي دار هاست

آه آخر در لباس ميش، اين خونخوار گرگ
يوسف دُردانة ما را دريد اينبار، گرگ

باز امشب ميل دارم بگذرم بر دارها ‏
بنگرم آواره ها و شهري از آوار ها ‏

مي سرايم مثنوي سالهاي دار را
داستان غرب كابل، قصه افشار را

ما كه يكصد سال با خون و خطر سر كرده ايم
داستان غربت اين قوم از بر كرده ايم

نوشته شده توسط عبد ا لله اکبری در 19:27 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم آذر 1384

محمود جعفری

 

کجای این خاک از تو معطراست؟

زمین چرخید
یازده بار
و تو سلام نگفتی
کجای این خاک از تو معطر است؟
آی مرحم زخم های کهن!
مرغان گرگرفته را
پناهی کجاست؟
چارسو دشت
چارسو فریاد
چارسو شلیک
قبای تو
تنها تسلای خاطری بود که
هرگاه آشوب توفان
سایهء مرگ را نزدیک تر می کرد
پرستو ها سراسیمه در آن
پناه می جستند
اینک کجای این خاک از تو معطر است؟
ما کدامین غربت خویش را
نم
نم
گریه کنیم؟
چرا نگاهت را گرفته ای؟
ای مهربان بابه!
نوازش دستانت چه کوتاه گشته است!
کوچه ها را بنگر!
های های کیست
که اینسان سرکشیده
تا آسمان؟
پیرمردان آمده اند
زنان آستین تکیده
با دستمال ترشده از اشک
تناب و تازیانه بردوش
و کودکان
به امید فردای روشن
پریشان تر از باد
تو را می پالند
کجاستی؟
دستان تهی منتظر بارانند
دیده ها
به نگاه تو ختم می شوند
چشمانت را دریغ مدار
از گره ریسمان
بارش خون را تماشا کن
چشم به سلسلهء زنجیر ها بسپار
این دشت ستم پایانی ندارد
کوچه ها را بنگر!
این ضجهء گرسنگان است
استخوان ما را
بازار آورده اند
مرگ هم سکه ای نمی شود
برای گدایان شهر
ما کفش های مان را وصله زدیم
تا صدای تو بی پاسخ نماند
ما نخواستیم و
نخواسته بودیم
شرم خوان دیگران باشیم
به امید آب
تن به شط دشت زدیم
اما نامردمان
آفتاب را سایه انداختند
تا اسپ ها مان
افشار
چندول
دهمزنگ
برچی
یا کنار دندان شکسته ات
غزنی؟
نه,
میان گیسوان خونین ابوذر
آری!
ای بابهء مهربان!
از ویرانه ها
جز گریه های مشوش
که به گورستان ها
منتهی می شوند-
به گوش نمی رسد
تنها پرچم سوختهء تو
با نفس باد
قطره
قطره
روی شانه هاي ما می چکد
و ما جز نام تو
کلامی نداریم
فریاد ریختهء بودا را
شب دفن کردیم
ما را گفتند: \"هندوکش\" زنده است
\"با با\"
آری!
جهان دو قطبی شده است؛
نیمی ابر, نیمی آفتاب
نیمی خاک , نیمی خاکستر
نیمی باد, نیمی باران
کروزین ها
کجا شتاب می کنند؟
جنازه ها بو گرفته اند و
آسیاب از گردش افتاده
و تو گفته بودی:
ما عدالت اجتماعی می خواهیم
ا کنون
سلام ما را
کی پاسخ خواهند داد؟
تنها دوچشمهء اشک؟
ما به مرگ خود اعتراف می کنیم
ما به مرگ خود عادت کرده ایم
ما تشنه گان چشمه
چشمه را کور کردیم
و اینک ایستاده ایم؛
عابر عریان
مسلخ
پر از دستان بریدهء ماست
انگار کفر مان
نتیجه داده است
ما
چشمان خود را باخته ایم
به قماری که
نه سرابیست و
نه آبی
ما
دست از خود شسته گانیم
وقتی فراموش کردیم
ما هم
سایه ای داریم
تیر مان زدند
گفتیم:
مبارک باشد
از اسپ پیاده شدیم
تا مباد افسار اسپ ارباب را
اهانتی گردد
سیب ها را از ما ربودند
و ما
زمين سوخته را چشم دوختيم
دهن اما
پر از خون انگشتانی که
خود از خود کم کردیم
اینک در خود
به جستجوی خویشتنیم
گم شده
فراسوی آسمان را می گردیم
در پی نان
پرواز آواز بیگانه ای را
فراز خانه مان
تعقیب می کنیم
اگر چند
کلاه مان بر سر است و
تذکره هاما
در جیب
ایستاده ایم
روی تکه خاکی
که هرگز از ما نبوده است
ما در سرزمین دیگری شخم زدیم
سرزمین تابوت و تازیانه
سرزمین هزاررنگ
سرزمین هزار نقشه
سرزمینی که
با پرچم های افراشته
تکه
تکه شده است
هر قدم مزاریست
برای گریستن
آه!
کجای این خاک از تو معطراست؟
بیا تا
باهم بگرییم
و تو گفته بودی :
وحدت ملی یک اصل است
اما ما ایستادیم
هر کدام روی پرچمی؛
سرخ
سیاه
سبز
سپید
کرکس ها بالای سر ما
راه می روند
ما به مرگ خود را اعتراف می کنیم
ما به مرگ خود عادت کرده ایم
ما از يال اسپ ها مان
قمچيني ساختيم
كه اينك
تازيانه اي شده است
تا از ما
آواز تلخ هفتاد پشت ما را
فراياد آرد
ما خواسته بوديم
بهشتي بنا نماييم
كه نام آن افغانستان است
اما دريغا!
اين سكه ناچل افتاد
خود در پي مرگ خويش برامديم
نفرين شده
سر برزانوي باد گذاشتيم
و ندانستيم افغانستان كجاست؟
رد پاي تو را گرفتيم
تاساحل فرات دعوت مي كند
به اميد آب
تن به شط دشت زديم

سلمانعلی ذکی

 

 

خون تازه 

 

 

اسپ سپيدي در بيابان پاي مي كقت

 

خم مي شد وبا گل حديث تازه مي گفت

 

بايال خونين بين طوفان شيحه مي زد

 

مي تاخت آتش زار را برخاك مي خفت

 

من در كنار دفتر خود خفته بودم

 

او مي دويد از پلك سردم مرگ مي رفت

 

از شانه هايش خون يك سردار چاري

 

چشمان غمگين علمبردار جاري

 

اشك يتيم خسته قوم هزاره

 

خون علي ،‌خون حسين ،‌خون مزاري

 

ديدم دوباره آتش بال وپرم را

 

تشيع خونين اميد وباورم را

 

هم دوش با او دشتها را طي نمود م

 

تكثير كردم پاره هاي پيكرم را

 

با شيحه هايش دانه دانه گريه كردم

 

افشار ،‌بر جي ، سنگها ي سنگرم را

 

از تيغ يك جلاد خون تازه مي ريخت

 

گم كرده بودم سينه هاي مادرم را

 

اسپ سپيدي در درونم پاي مي كقت

 

خم مي شد ويامن حديث تازه مي گقت

 

از شانه هايش خون يك سردار جاري

 

چشمان غمگين  علمبردار جاري

 

اشك يتيم خسته وخون هزاره

 

خون علي ، خون حسين ،‌خون مزاري

 

يك قطره خون از شانه اش برشانه  من

 

افتاد آتش شد دل ديوانه من

 

آمد كنار حوض چشمم بال وپر زد

 

مژگان خواب آلوده ام را كفت در زد

 

او پلك هاي بسته را مانند كلكين

 

وا كرد از شور شهادت بست آزين

 

امروز وفرداي خودم را فهم كرد م

 

از مارهاي آستينم اخم كردم

 

پا بر زمين كوبيدم و فرياد بر كوه

 

از خشم اندام خودم را زخم كردم

 

پروانه روي زخم من يك قطره خون شد

 

سر تابه  پا ي قامتم غر ق چنون شد

 

فرهاد گون با تيشه خارا را شكاندم

 

عاشق شدم پامير كوه بيستون شد

 

من ،‌تو ، تمام مردم همزاد با من

 

از نسل بابه هر چه گل بارنگ روشن

 

چشمان خود را از پدر ميراث برده

 

هفتاد خان د يد ه ست اين بينش نمرده

 

نسل مزاري از چگر خون سير خورده

 

بيگانه نه، از آشنايان تير خورده

 

مارا گذشته اين چنين بوده براد ر !

 

يعني علي از پشت سر شمشير خورده

 

نسل عدالت ،‌نسل خون ، نسل مزاري

 

شور وشعور ،‌و استقامت بيقراري

 

مردم ! هزاره نسل خون است وشهادت

 

ميراث دار پرچم سبز عدالت

 

مردم!علي ،‌مردم مزار ي وعدالت

 

همزاد خواهد ماندتا روز قيامت

 

 

ش17/12/1384

محمد بشیر رحیمی : 

هزار هزار و هزار و هزار ساله شدم

مزاري اي تب و تاب هميشگي در من

هميشه شور و شر عشق‌پيشگي در من

به هر كجاي جهان از تو شور مي‌گيرم

تو آفتابي و من از تو نور مي‌گيرم

به نام نامي‌ات آغاز مي‌شوم هر روز

هزار حنجره آواز مي‌شوم هر روز

صدا و روشني و رنگ مي‌شوم هردم

پر از غزل، پر از آهنگ مي‌شوم هردم

تباتبي است مرا چون سپند در آتش

ني‌اي كه سوخته‌ام بند بند در آتش

هميشه زنده‌تر از شعر در وجود مني

تو جان من، نفس من، تو هست و بود مني

بغير تو نه مرا جان و ني جهان باشد

نه آب و نان و نه خاك و نه آسمان باشد

در آن زمان كه خدا هستي مرا دم كرد

نگاه گرم تو را ماية وجودم كرد

بنام سبز تو تحويل روزگارم داد

چو كاجها نفس تا ابد بهارم داد

گرفت خون تو را صرف ريشة من كرد

مرا تمام، بر و برگ و شاخه و تن كرد

به يمن نام تو سرسبزي من امضا شد

گل و پرنده و آب و بهار معنا شد

دگر نه دغدغة برف‌باد من باشد

نه هيچ واهمه‌اي در نهاد من باشد

به روزگار بدون ابد حواله شدم

هزار هزار و هزار و هزار ساله شدم

زینب                      

زینب  غم  همیشه  دنیا ست  در  دلش

زخم همیشه شعله ور ماست در دلش

 

زینب  غم  همیشه  دنیاست  در  دلش

صد کو ره آتش از غم دنیاست در دلش

 

رنج تمام مردم مارا کشیده است

یک کربلا مصیبت عظماست در دلش

 

چادر محرمی است که بر سر کشیده است

هر روز نو حه خوانی و غوغاست در دلش

 

غم هر چی بوده ریخته یکباره بر سرش

داغ عمیق زینب کبراست  بر دلش

 

غم روی غم مقیم دل کو چکش شده

یارب مگر چقدر دیگر جاست در دلش

 

امروزها دوباره دلش در گرفته است

یارب چقدر آتش ٬ بر پاست در دلش

 

یک تیر دیگر از زه دنیا رهیده و

خورده است از میان همه راست در دلش

نوشته شده توسط عبد ا لله اکبری در 17:45 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم آبان 1384

محمد عزیزی :

 

تصویر نا مکرر

 

با قا مت بلند تو  آزاد  می   شدیم

بابای پر شکو هی ز پولاد می شدیم

 

ای سرو سر فراز سپیدار سر بلند

در سایه سار سبز تو شمشاد می شدیم

 

در مکتب غرور تو ای مر شد شهید

نا خوانده درس یگ شبه استاد می شدیم

 

وقتی که ای بهار تو لبخند می زدی

همچون نسیم ٬ نو به نو ایجاد می شدیم

 

تصویر نا مکرر آیینه های ما

از دیدنت هر آینه فریاد می شدیم

 

گو یا به چشم خویش تو خورشید داشتی

کز یگ نگاه گرم تو آباد می شدیم

 

نوشته شده توسط عبد ا لله اکبری در 0:38 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم آبان 1384

عبدالله اکبری:

 

بهترین خدا

 

مرا نداشت کسی دو ست در زمین خدا

همیشه بر جگرم  تیغ    آتشین       خدا

 

گرفته قلب مرا روح من روان مرا

گرفته است زمن دست خوشه چین خدا 

 

دلم گرفته به اغوش   صد بغل آ تش

که گم شد از دل این قر یه بهترین خدا

 

به سر کشیده دلم   دست بی نوایی را    

چو پر کشیده همان کبک نا زنین خدا 

 

میان این همه ادم میان این دنیا

کشید و برد ترا چشم تیز بین خدا

 

شهید کرده خدایا شهید کرده ترا

شهید کفر نه دردا شهید دین خدا   

 

یقین کن ازغمت ای رفته من جگر سوزم     

اگر چه نا  مده تا  این  زمان   یقین     خدا  

 

بی تو

 

به فضای سبزه بی تو چکنم بهار ها را

چکنم    غریو آب و شر   ابشار   ها را

 

نه نهالی عشوه دارد نه به شاخه میوه دارد

چکنم نهال وباغ و همه کشت وکار ها را  

 

زدوسنگ با شه رفته ز تفنگ ماشه رفته

چکنم گروپ ضرب و چکنم قطار ها را  

 

دل من شکوفه داده به هوای اب و باران

چکنم هوا واب   و  دل    غم کنار ها را

 

به نگاه خسته باغ و به کوچ و مرگ ما هی

چکنم خروش و موج و قل چشمه سار هارا

 

شب و روز چشمهایم به غبار راه مانده

چکنم غبار راه و    ره بی سوار ها را  

 

به کدام دیده بینم  کفن بخون شناور؟

به کجا برم خدایا  غم مانگار ها را

نوشته شده توسط عبد ا لله اکبری در 23:34 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم آبان 1384

محمد بشیر رحیمی :

 

هر دم شهید می شوی ای تا ابد شهید

 

آ ه ای همیشه ٬        وسوسه      واژه ها ی    من

هر لحظه ٬           ذوق   گفتن شعری    برای  من

 

هر روز ٬       چشمهای      مرا ٬   میزنی     کلید

هر لحظه ٬   در برابر من٬          می شوی  شهید

 

هر روز٬       تکه   ٬    تکه٬  شده تا زه می شوی

در خلق٬        بیش و بیشتر٬         آوازه می شوی

 

 روح تو چشمه ای است که در خاک جاری است

روحی که خاک  در جر یا نش   ٬      بهاری است

 

 

تو کیستی  ؟    که     وسوسه   های  ٬       نگاه تو

چو ن آسمان  ٬    در آینه و آ ب ٬     جار ی است

 

از  انعکا س  چشم   کی ٬      آ بی است    آسمان ؟

این رنگ چشم کیست که اینگو نه سا ری است

 

هر جای غنچه ی ٬  که سر  از گل  کشیده است

رنگی  ٬   ببر نشسته ا ی ٬   خو ن مزاری است

 

تو پاک  ٬    از هو سکده  خاک  ٬          پر زدی

روح تو٬  از هرانچه که  ٬  دنیاست عاری است

 

رو کرده بود  ٬   اگر چه  که ٬     دنیا بتو ٬   ولی

دار و ندارت  ٬   از همه دنیا   ٬      ندار ی است

 

اما ببین  !    که پاره  ٬          از  وارثان        تو

خط  می  کشند  ٬   بر   سر  نا م  و   نشا ن   تو

 

خط ترا ٬    ز خا طر  ٬   اوراق   می       برند

چون آبها ٬   که سنگ ٬   در اعماق می  برند

 

خاکسترند  !   بر  رخ  ماه ٬   تو   این    همه

کی می نهند ؟   پای  براه   تو   ٬   این    همه

 

اینان که کوک  ٬ زندگی شا ن  ٬  تو نیستی

هر یگ کسی برای خود است و تو کیستی

 

تو کیستی ٬ که  خو ن تو با شد٬ برای شان

غیر از حنای  ریخته ٬   دست  و  پای شان

 

خون تو٬  رنگ نا خن  زنهای  شا ن  شده

گلهای  رنگ رفته ای ٬   کالای  شان  شده

 

خون ترا  ٬  معا وضه با٬ غا زه    می کنند

سر خاب گو نه ها ی٬ زن تا زه می  کنند  

 

هر  روز فرش و عرش دیگر می کنند  نو

هر رو ز رنگ خا نه و  در   می  کنند  نو

 

چیزی نما نده از تو ٬ بجز این  برای  شان

خون تو چیست جز٬  سند خا نه های شان

 

اینسان چگونه٬ از تو نفس می توان زدن؟

این چیست ٬ غیربر سرگورت دکان زدن؟

 

 

آه ای    همیشه !  ٬  دغدغه٬ هست و بود من

انگیزه     تمام و      کمال و        و جود    من

 

اینگونه ٬  در سر ا سر من کشته می شوی

هر روز٬  د ر برابر   من     تکه می شوی

 

از تکه ٬  تکه ٬ تکه٬  شدن  می  شوی  پدید

هر د م ٬ شهید می شوی ٬   ای تا ابد شهید

 

 تعویذ

 

ای که آ واز تو٬  در گو ش دلم ٬   آ ن گر دد

که گهر٬ در تن بی رنگ صدف جان گردد

 

زخمهای تو ٬  هنوز ا ند٬  فروزان  در من

که شبی٬ بی رمق خاک٬  چرا غان گر دد

 

خون تو ریخته ٬ جاری  شده و می با ید

که رگ و ریشه ٬   انبوه    درختان گردد

 

خون تو ریخته٬ شک دارم ازاین خاک عقیم

که کسی سر ٬ بدر آورده  و  خوا هان گردد

 

تو شهیدی ٬ تو شهیدی که نمی دانم کی ؟

خون تو در دل این طا یفه ٬  ایمان گر دد

 

خون تو ریخته در٬ کتری   آ دمخواران

که  دمی  دم شده و  چای  فراوان  گردد

 

ریخت خون تو که از نو گلی آماده شده

خشت  تز ئینی  دیوار   قو مندان  گردد

 

خون تو ریخته و سر خی قالین شده است

تا  لگد  مال  زن  تازه ای     ایشان گردد

 

خون تو رنگ در و پنجره خانه اوست

که مگر در خور مهمانی مهمان گر دد

 

تو شهیدی که دکانها سر گورت زده اند

که پس از مدتی این خاک از ایشان گردد

 

تو شهیدی  که همین  طایفه  خوردند  ترا

نام تو مانده که در سفره شان نان گردد

 

استخوان هات بجا مانده که این سگها را

پاسخ  خارش  بی کاری      دندان   گردد

 

و همین شعر٬  که شا ید  به امید   تعویذ

زینت  شانه جنرا ل و    قو مندان  گردد

 

وهمین  شعر که پر وانه هر  واژه   آن

تا ابد  دور و  بر گور شهیدان       گردد

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط عبد ا لله اکبری در 3:27 |  لینک ثابت   •